آخره دلتنگی کجاست!؟

آخر بی کسی و دلواپسی...!؟

آخره تمام آرزوه های که یه روز واسم رویا بود و حالا شده کابوس

اصلا مگه چیزهای بدم انتها داره!؟

وای... خدای من دارم چی دارم میگم

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز


تنهایی عشق تو را به من تحمیل کردند با تمام آنچه که بود و نبود

ومن دستم را بالا بردم و داوطلبانه عشق تو را پذیرا شدم.

 عشق این تکرار نا مکرر ، این لا مکان لا زمان ، این دیوانه ، این سیب سرخ احساس ،

و حالا....

خسته ام ، خسته تر از بغض های ابرهای خاکستری .

 

خسته ام ، خسته از نزدیک شدن به روزی که تو در آن بدنیا آمدی.


خسته ام ، خسته از صدای قلبی که بی پروا عاشق میشود.


خسته ام ا ز صدای قدم زدن ثانیه ها ...

 

اما با تمام این وجود خوشحالم...


خوشحالم که با سردی نگاهت هزار زمستان را به من هدیه کردی.


خوشحالم که با رفتنت زخم نماندنت را به دلم گذاشتی.

 

خوشحالم که به عاشقی هایم خندیدی.


و اما انتظار...


در انتظارت بوده ام و هستم و چشم براه آمدنت ،

 انتظارت را کشیدم ...

 جستجویت کرده ام...

انتطار به من اعتماد آموخت؛ اعتماد به من عشق داد و عشق به من شهامت

 تا واقعیت رمز و راز خود را بر من آشکار کند