![]() |
![]() |
|
| هر آنچه که الان هستی پسمانده اندیشه های گذشته توست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:2 توسط ساراسادات .ن |
|
|
کاری ندارم که بعضیا آدم نمیشن اما بعضیا بزرگ میشن آدم میشن اونوقته که دیگه تو کفشاشون جا نمیشن دیگه زمین تحمل نداره وزنشونو آسمون دیگه تو دلشون نمیگنجه شروع میکنن به شمردن یک دو سه چهار ... شاید اونجا دلاشون باز پر بکشه لبخند رو لباشون ناز بکشه شاید اونجا بازم قایم باشک بازی کنن شاید بازم گرگم به هوا بازی کنن کی میدونه شاید شدن کودکیشون
پيش اين سنگدلان، قدر دل و سنگ يكيست قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكيست.. ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛ سينه را ساختي از عشقش سرشارترين... آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوارترين.. چه دلازارترين شد چه دلازارترين... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:32 توسط ساراسادات .ن |
|
|
رفتی خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم یاد من نبودی اما، من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم یاد من باش تا بتونم، همیشه برات بخونم بی تو وعطر تن تو، یه چراغ نیمه جونم
هفت شهر عشق شهر اول: نگاه و دلربایی شهر دوم: دیدار و آشنایی شهر سوم: روزهای شیرین و طلایی شهر چهارم: بهانه،فکر،جدایی شهر پنجم: بی وفایی شهر ششم: دوری و بی اعتنایی شهر هفتم: اشک،آه،تنهایی عشق نخستین بینش را نسبت به ابدیت به تو هدیه می دهد. عشق نخستین آزمونی است که زمان را به فراسو می برد. این گونه است که عاشقان هرگز از مرگ نمی هراسند. عشق مرگ نمی شناسد... یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن نوبت به دیوونگی که رسید همه را پیدا کرد اما هر چه گشت از عشق خبری نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته گل سرخ قایم شده دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد وقتی به سراغش رفتند دیدند چشماش کور شده و دیوونگی که خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به بعد دیوونگی شد عصای عشق میمیرم مرا در تابوت سیاهی بگزارید تا همه بدانند در تاریکی به سر می برده ام دستهایم را از تابوت بیرون بگزارید تا همه بدانند به آنچه می خواستم نرسیدم چشمهایم را باز بگزارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام روی قبرم تکه یخی بگزارید تا مثل باران برایم اشک ریزد و روی سنگ قبرم چیزی ننویسید تا همه فراموشم کنند... **کاشکی مانیتورت بودم همیشه رخ به رخت بودم...... کاشکی که کیبورتت همیشه زیر انگشتات بودم.......کاشکی که هدفونت بودم همیشه در گوشت بودم .......کاشکی که موست بودم همیشه تو مشتت بودم .. ....کاشکی پسووردت بودم همیشه توی فکرت بودم گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست/ بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست/ گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن/ گفتی باید بروم حوصله ای نیست/ پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف/ رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست/ گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت/ جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست/ رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت/ بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست. یادت باشه اگه شبی رفتی ستاره بیاری قلبتو وقت اومدن توآسمون جانذاری نری یه وقت پیداکنی توآسمون ستاره ای یه وقت باچشمات نبینم یه چشمکی اشاره ای یه وقت نبینم خودت هم مثل ستارها شدی ستاره ای رودیدی و...روزوشب ازخود بیخودی این زمینم واسه خودش یه آسمونه رنگیه آسمون این پایینا پرازستاره سنگیه یه وقت ازاین ستارهاگول نخوری ماه شبم آخه برای داشتنت همیشه درتاب وتبم می ترسم ازدستت بدم اگه بری به آسمون بی خیال ستاره شو پیش من خاکی بمون کاش آدما عاشق نمیشدن کاش بین عاشقا فاصله نبود کاش بین عشاق جدایی نبود کاش هیچ عشقی نمیره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدایا میشه این آرزوها به حقیقت تبدیل بشه؟ تو میتونی پس دل هیچ عاشقی رو نشکن. تو تنهایی میدونی تنها بودن چقدر سخته عشق یعنی شاعری دلسوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله برخرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی یک تیمم، یک نماز عشق یعنی عالمی رازو نیاز عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنــی ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست..... عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا ..... عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر ..... عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست ..... عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو ..... عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی ..... عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی ..... عشق یعنی دشت گلکاری شده ؛ در کویری چشمه ای جاری شده ..... یک شقایق در میان دشت خار ؛ باور امکان با یک گل بهار عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی رازقی ، یعنی نسیم عشق یعنی مست گشتن از شمیم عشق یعنی آفتاب بی غروب عشق یعنی آسمان ، یعنی فروغ عشق یعنی آرزو ، یعنی امید عشق یعنی روشنی ، یعنی سپیدعشق یعنی غوطه خوردن بین موج عشق یعنی رد شدن از مرز اوج عشق یعنی از سپیده تا سحر عشق یعنی پا نهادن در خطر عشق یعنی لحظه دیدار یار عشق یعنی دست در دست نگار عشق یعنی عقل شد مدهوش تو عشق یعنی مست در آغوش تو عشق یعنی لحظه های بی قرار عشق یعنی صبر ، یعنی انتظار عشق یعنی اشتیاق و اضطراب عشق یعنی دلهره ، یعنی شتاب عشق یعنی اشک ، یعنی عاطفه عشق یعنی یادگاری خاطره در میان همه گل گشتم و عاشق نشدم در عجب بودم که تورا دیدم و دیوانه شدم تا کجا باید سفر کرد تا به کی باید دوید از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید گفتی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که بیمار توءم گر همسفر عشق شدی مردسفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم/ گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو/ گفتم این روی فرشتست عجب یا بشر است/ گفت این غیر فرشتست و بشر هیچ مگو/ گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد/ گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم از این که عاشق توام حس غرور می کنم دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم با تو ستاره میشوم ......... از سایه های ملتهب همیشه می گریختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره میشوم ناجی شام شوکران; با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت با تو ستاره میشوم **به سلامتی دیوار، چون که هر مرد و نامردی بهش تکیه میکنن! به سلامتی کلاغ نه برای سیاهیش، برای یک رنگیش، به سلامتی کرم خاکی، نه برای کرم بودنش، برای خاکی بودنش، به سلامتی گاو، چون نگفت من، گفت ما! و به سلامتی ما، که دوست داشتن یادمون نرفته! گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت: دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری نابینا گفت اگه می دیدمت عاشق زیباییت می شدم اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم. چشمان خسته ات ، آرام و بی صداست گویی ز راز تو، آگه فقط خداست ناگفته های تو، در سینه ات نهان اما سکوت تو، گویای صد بیان آن گونه های تو ، دشت شقایق است شرح سکوت تو، نشر حقایق است تنهایی و غریب ، در بزم بی کسان رنجیده سینه ات ، از ظلم ناکسان گر چه تبسمی ، بر لب نشانده ای در پشت خنده ات ، دل خسته مانده ای بابا کجایی؟ نیستی؟ توریستی؟ امپریالیستی؟کمونیستی؟ فاشیستی؟دموکراتیستی؟ خدایی نکرده مریض که نیستی؟راستی هرجا هستی و هرکی هستی بیسته بیستی در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها می کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعی دیگر برسان وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگی کردن . مثل تنها مردن... *هرگاه یک مسیحی می میرد بر سر مزارش صلیبی می آویزند تا همه بدانند آنجا گوری است تو هم بر گردنت صلیبی بیاویز تا همه بدانند سینه ی تو گورستان مــن است... وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ریختی؛دلم زنده شد. وقتی با دلت قدم به دلم گذاشتی؛ زلزلهی شدیدی رو توی دلم حس کردم . وقتی اومدی؛ تموم تنهاییهام رو با خودت بردی. از همون اول می دونستم اومدی که توی قلبم بمونی..... برای همیشه پس ای نازنین ! ای تنها مونس ! ای عشق : بمون تا بتونم بمونم . بنوش به سلامتیه هر چی عاشقه تو این دنیاست: به سلامتی گاو چون نگفت من گفت ما. به سلامتی کرم خاکی به خاطر خاکی بودنش بسلامتی خیار به خاطر یارش به سلامتی شلغم به خاطر اون غمش به سلامتی کلاغ هر چند که سیاهه ولی عوضش یه رنگه به سلامتی دیوار که هر مرد و نامردی بهش تکیه میده به سلامتی شمع که حرف نمیزنه عمل میکنه و تا آخرش به پات میسوزه به سلامتی خودت و خودم که مدتهاست دوستیم و همدیگرو ایگنور نمیکنیم که هیچ خیلی هم با هم مهربونیم وقتی کسی نیست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شاید از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توی وجودت انباشته شده، فریاد دردت رو دوا نمیکنه، اما سکوت شاید نتونه دردتو از بین ببره اما میتونه خیلی راحت تو را از این دنیای مسخره نجات بده خداوند یک زندگی به تو داده که آنرا زندگی کنید ، خود انگیخته و بدون الگو آنرا زندگی کن. برده و مقلد نباش. خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعی کن همانطور که احساس میکنی زندگی کنی. و حتی اگر شکست بخوری ، راضی خواهی بود و با تقلید از دیگری ، حتی اگر پیروز شوی، در درون خالی خواهی بود و پوشالی روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم، مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ، از او خوشم آمده بود ، خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت توچشاش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشقش همه دنیاش زیر آبه تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه. پر میشه از کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش یا تو را عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره (( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد بفرستین: 1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 2- صفا فقط صفای مورچه که هر وقت گریه کرد هیچکس اشکش ندید 3- رفیق فقط کلاغ نه بخاطر سیاهیش به خاطر یه رنگیش 4- معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم بودنش به خاطر خاکی بودنش 5- یه رنگی فقط یه رنگی دیوار که هرچی مردو نا مرده بهش تکیه میدن 6- نامردا رو خیلی دوست دارم چون اگه نباشن مردا مشخص نمی شن اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترین و قشنگترین اشتباه زندگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:21 توسط ساراسادات .ن |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:54 توسط ساراسادات .ن |
|
|
نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:48 توسط ساراسادات .ن |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:14 توسط ساراسادات .ن |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:58 توسط ساراسادات .ن |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:29 توسط ساراسادات .ن |
|
|
یک نفر ..... یک جایی..... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ..... یک جایی..... در حال فکر کردن به توست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:30 توسط ساراسادات .ن |
|
|
به نام ستاره ی شب تاریکی: یه شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت کنارتم،تا آخرش تا پای جون،ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون،ستاره شد عاشق منو منم شدم عاشق اوناما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون ماه آمد ستاره رو دزدید و برد نامهربون،ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون،هالا شبا به یاد اون چشمام رو میدوزم به آسمون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:39 توسط ساراسادات .ن |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:44 توسط ساراسادات .ن |
|
|
ما مي گريزيم شايد از بودن شايد از ماندن شايد از رفتن جز هراس ما را چه بايد من و تو رهگذريم به فردا بيند يش به طلوعي ديگر و به آغازي دوباره و ما گشايندهء راهيم لغزش صبر مداومت ولي بدان و باور كن اينجا بي شك آغاز بودن ماست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:38 توسط ساراسادات .ن |
|
|
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم .......تقدیم .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:32 توسط ساراسادات .ن |
|
|
یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:35 توسط ساراسادات .ن |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:48 توسط ساراسادات .ن |
|
|
بار الها بر محمد و آلش درود فرست، و سلامت قلوب ما را در ذکر عظمتت، و آسایش بدنهامان را در شکر نعمتت، و روانى زبان ما را در وصف عطایت قرار بده. بار الها بر محمّد و آلش درود فرست، و ما را در زمره دعوت کنندگان به سویت قرار بده، و از جمله راهنمایانى که به تو دلالت و راهنمایى مىکنند قرار ده، و در حلقه خاصان از بندگانت در آر، اى مهربانترین مهربانان.'فرازی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:5 توسط ساراسادات .ن |
|
|
تمام روز را در آینه گریه می کردم بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیله تنهائی یم نمی گنجید و بوی تاج کاغذی یم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای کوچه، صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و های هوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون حباب های کف صابون در انتهای ساقه ئی از نخ صعود می کردند و باد، باد که گوئی در عمق گودترین لحظه های تیره هم خوابگی نفس می زد حصار قلعه خاموش اعتماد مرا فشار می دادند و از شکاف های کهنه، دلم را به نام می خواندند
تمام روز نگاه من به چشم های زندگی یم خیره گشته بود به آن دو چشم مضطرب ترسان که از نگاه ثابت من می گریختند و چون دروغ گویان به انزوای بی خطر پلک ها پناه می آوردند
کدام قله کدام اوج؟ مگر تمامی این راه های پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟ به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟ اگر گلی به گیسوی خود می زدم از این تقلب، از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟ چگونه روح بیابان مرا گرفت و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد! چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ئی این نیمه را تمام نکرد! چگونه ایستادم و دیدم زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود و گرمی تن جفتم به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!
کدام قله کدام اوج؟ مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش ای خانه های روشن شکاک که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر بر بام های آفتابی تان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل که از ورای پوست، سرانگشت های نازک تان مسیر جنبش کیف آور جنینی را دنبال می کند و در شکاف گریبان تان همیشه هوا به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج؟ مرا پناه دهید ای اجاق های پر آتش- ای نعل های خوش بختی- و ای سرود ظرف های مسین در سیاه کاری مطبخ و ای ترنم دل گیر چرخ خیاطی و ای جدال روز و شب فرش ها و جاروها مرا پناه دهید ای تمامی عشق های حریصی که میل دردناک بقا بستر تصرف تان را به آب جادو و قطره های خون تازه می آراید تمام روز، تمام روز رها شده، رها شده، چون لاشه ئی بر آب به سوی سهم ناک ترین صخره پیش می رفتم به سوی ژرف ترین غارهای دریائی و گوشت خوارترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه برمی خاست و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت «نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:25 توسط ساراسادات .ن |
|
|
بخشش آرزوها
آخرای شب شده بود ولی هنوز عاشقانه بر روی سخره ای در کنار دریا نشسته بودند و دختر در حالی که دسته ای از گل های یاس را با دو دستش گرفته بود و موهای افشانش در خنکای باد موج میزد، سرش را بر شانه ی معشوقه اش گذاشت و به آرامی گفت: « چرا فکر می کنی از اینکه همه آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟ » پسر لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت: « به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم با خودت داری، یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم هنوز هم بخشیدن همه آرزوهایم به تو کاری سخت و دشوار است و مطمئنم این بخشش تو هم، تنها از روی احساسات بچگانه ات است و چیزی نخواهد گذشت که همه آرزوهایت را پس خواهی گرفت. » دختر که از حرف های معشوقه اش ناراحت و غصه دار شده بود، با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت: « اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور، آن لحظه ثابت می کنم که هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت » پسر با خنده ای گفت: « باز چه نقشه ای در سرت است؟ » دختر گفت: « فقط برو » پسر به خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد ولی هنگامی که برگشت خبری از دختر بر روی سخره نبود؛ کمی به اطراف خود نگاه کرد ولی او را ندید، سپس در حاشیه های ساحل به دنبال او گشت ولی باز هم اثری از او نبود و سپس با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن دختر ... ساعت ها سراسر ساحل را گشت ولی جستجوهای او نتیجه ای نداشت و در حالیکه دیگر خسته و بی رمق شده بود، با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت که ناگهان دید، دسته گلی از یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:51 توسط ساراسادات .ن |
|
|
انتظار آزاردهنده است.فراموش کردن آزاردهنده است. اما تردید در تصمیم گیری بدترین عذاب هاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:45 توسط ساراسادات .ن |
|
|
فراموشی ﺴﭘرده نخواهیم شد اگر قلبهایمان مالامال از دوست داشتن باشد زندهایم اگر سرشار از عشق باشیم زنده خواهیم ماند اگر عشق را هدیه کنیم و زندگی می بخشیم اگر باور داشته باشیم .
ﭘس زندگی کن ٫ زنده بمان و زندگی ببخش . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:44 توسط ساراسادات .ن |
|
|
همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق میورزم، بیتو زندگی دشواراست، بیتو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقدهدار، بیتاب، بی روح، بیدل، بی روشنی، بی شیرینی، بیانتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم. ای آزادی، چه زندانها برایت کشیده ام! و چه زندانها خواهم کشید و چه شکنجهها تحمل کردهام و چه شکنجهها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بیبیم و بیضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه میکنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:55 توسط ساراسادات .ن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنگاه که تقدیر واقع نگردیده و از تدبیر هم کاری ساخته نیست، خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت هست، تجلی کند، اگر همه هستیمان را یک خواهش کنیم، یک خواهش مطلق شویم، اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه سرشار از یقین و امیدواریمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت. ( دکتر شریعتی
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1390 آذر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
|
RSS
|